دل‌تنگ‌ترین روز های عمرم احتمالا شب های خوابگاه باشه وقتی هنوز نامه‌ی انصراف‌ از مهندسی‌ رو پر نکرده بودم و داشتم خیلی جدی درس میخوندم. ترم های سوم و چهارم. با وجودِ اینکه هفته ای دو شب بیشتر نمیموندم خوابگاه ولی هنوز هم سختی و تنهایی و تاریکیِ اون روز ها رو یادم هست. 
چیزی که ازون شب ها یادمه اینه که معمولاً قبل از اینکه من با خونه تماس بگیرم مامان به من زنگ میزد. با وجود اینکه صبحِ همون روز ازش خداحافظی کرده بودم ولی دلم می‌گرفت. گاهی اوقات اونقدر بغض میکردم که دیگه نمیتونستم صحبت کنم. همین دل‌‌تنگی رو تو صدای مامان هم حس میکردم. و این معنای واقعیِ عشق بود.
خلاصه اینکه فکر میکنم حسِ دو طرفه ی دل‌تنگی (در واقع حسِ دل‌تنگی کردن و حسِ مورد دل‌تنگی واقع شدن) یکی از مراحلِ بالای عشق‌ه. 
نمیدونم ما کجای معادله‌ایم!؟