عابرپیاده



از این دور _ یعنی از طبقه سومِ این برج صد‌ و نوزده واحدی، تو این میدونِ پر از موش، تو این شهرِ حداقل برای من همیشه غریب_ خط های عابر پیاده به تکه های برفِ یخ‌زده میمونن. دل‌تنگ زمستون میشم. همیشه وقتی دل‌تنگم یه چیزایی خودشونو شبیهِ یه چیزای دیگه میکنن. در واقع به طور دقیق تر یه چیزایِ بی ربطی شبیهِ یه چیزای بی ربطِ دیگه میشن که یهو از ناهشیارِ مغزم یه خاطره بیرون میکشن و دل‌تنگی کامل میشه. دل‌تنگیِ زمستون. دورِ باطل دل‌تنگی برای من تمومی نداره. 


+گاهی اوقات خودمو نمیشناسم. و این وحشتناکه.

+رفتم مسجد دانشگاه. صوتِ قشنگی شروع کرد به قرآن خوندن. چقدر به دلم نشست...