+انتخاب رشته ای که هشت روز سخت رو شامل می‌شد و روز آخر صدا و نایی نمونده بود... تجربه جالبی بود... کسایی که رتبه شون نجومی بود و به هر قیمتی میخواستن برن دانشگاه ، کسایی که مونده بودن بین پزشکی و دندون ( انتخاب سخت پارسالِ من) و... . همه جور آدمی بود. سهمیه ای هایی که رتبه شون در حد لیسانس های شهرستان بود ولی حالا به پزستاری تهران فکر میکردن، اقلیت مذهبی ای که به مهاجرت فکر میکرد و سختیِ تحصیل و زندگی تو ایران.

++ تو این مدت به خیلی چیزها فکر کردم... به تغییرات یک سال گذشته‌ی خودم، به تفکراتم و اتفاقات این یک سال، به امتحانِ علوم پایه ی سال آیندهِ ، روابطم با دیگران، تاثیر آدم های زندگیم تو این روابط ، به خودشیفتگی از نوع فردی‌ش چه برای خودم چه برای دیگران، خودشیفتگی جمعیِ ما ایرانی ها که بلایِ جونمون شده، به اینکه کرگدن باید چاپ شه، شرکت های گنده (و حتی کوچیک!) نباید نیرو ریلیز کنن! ، به اینکه چقدر مستاصل‌م تو همه این قضایا، اینکه من نرفتن رو انتخاب کردم... انتخاب کردم... اشتباه کردم؟! ، اینکه تصمیمِ رفتنِ دوباره سال ها رو  از من میگیره و اون تصمیم الان باید گرفته بشه ، اینکه از دست دادن چقدر راحته ، چقدر پوچ‌ه ، چقدر بی رحمانه‌ست ، چقدر راحت میتونم اشتباه کنم...


+++ تابستونِ دو سالِ پیش بود. دنبال یه نشونه بودم. تو خیابون. در به در. وقتی از خونه‌ی علم بیرون اومده بودم و حرف یکی از بچه ها خنجری شده بود برای نیومدن‌. چقدر در عین دور بودن به حال اون روز ها ، بهش نزدیک‌م. خیلی به جهاد خوش‌بین نیستم ولی شاید شرکت کنم.

++++بچه تر که بودم نمی‌ترسیدم. تقریبا از هیچی نمی‌ترسیدم. به جز یه باری که خواب بدی دیدم و با ترس از خواب بیدار شدم. یادمه شیر آب رو باز کردم و خوابمو براش تعریف کردم. عمه فضه (که در واقع دخترعمویِ بابا بود) می‌گفت آب با خودش می‌بره. آروم شده بودم. از اون روز تا امروز چیزهای با ارزش زیادی رو تو زندگیم از دست دادم. در واقع زندگی با ارزشی رو از دست دادم (دادیم) که هر چه قدر دویدیم و بدویم بدست نیاوردیم و نمیاریم. از دست دادن به من ترسیدن رو یاد داد. هر داشته‌ی با ارزشی برای من همراهه با ترسِ از دست دادنش. ترس به حدِ جنون. کاش آبی بود که میتونست با خودش ببره.

+++++ شروع کردیم به مثنوی خوندن...