۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

فردا هم دل‌تنگِ امروز لابد!

عابرپیاده



از این دور _ یعنی از طبقه سومِ این برج صد‌ و نوزده واحدی، تو این میدونِ پر از موش، تو این شهرِ حداقل برای من همیشه غریب_ خط های عابر پیاده به تکه های برفِ یخ‌زده میمونن. دل‌تنگ زمستون میشم. همیشه وقتی دل‌تنگم یه چیزایی خودشونو شبیهِ یه چیزای دیگه میکنن. در واقع به طور دقیق تر یه چیزایِ بی ربطی شبیهِ یه چیزای بی ربطِ دیگه میشن که یهو از ناهشیارِ مغزم یه خاطره بیرون میکشن و دل‌تنگی کامل میشه. دل‌تنگیِ زمستون. دورِ باطل دل‌تنگی برای من تمومی نداره. 


+گاهی اوقات خودمو نمیشناسم. و این وحشتناکه.

+رفتم مسجد دانشگاه. صوتِ قشنگی شروع کرد به قرآن خوندن. چقدر به دلم نشست... 

این داستان : ایده آل کیست؟

۱- خیلی چیز ها رو پسِ پرده ی ذهنمون می‌دونیم‌ ولی دونستنش خوشحالمون نمیکنه‌. این چیز ها احتمالاً چیز های مثبتی نیستن. مثلاً ایده‌آل نبودن. 

۲- مطلقِ ایده‌آل بودن شاید اصلا قابل تعریف نباشه. ایده‌آل به عنوانِ یه مفهمومِ نسبی. یعنی هیچ‌چیز و هیچ‌کس احتمالا مطلقاً ایده‌آل نیست. ولی هر اتفاق ، وسیله، آدم میتونه برا یه آدم نسبتاً ایده‌آل باشه. 

مثلاً یه خونه n متری تو لوکیشنِ x به طور نسبی میتونه برای فردِ a ایده‌آل باشه یا نباشه. (یعنی میتونه از حدِ فاجعه تا ایده‌آل برای اون آدم متغیر باشه.)

۳- امروز یه قضیه از ایده‌آل بودن پیش اومد. قضیه این بود: نباید ایده‌آل ترین ها رو خواست. باید از داشته ها ایده‌آل ترین ها رو برداشت کرد.

یعنی شما برای ساختنِ یه بندِ ایده‌آل نیازی نیست که ایده‌آل ترین موزیسین ها رو داشته باشین‌. کافیه اعضای اون بند تو یه هارمونی با هم به ایده‌آلِ تیمی نزدیک بشن‌. مثال؟ متالیکا!


ربط این بند ها به هم؟ من مثالی بودم از یه عدمِ ایده‌آل‌ی که میتونه انتخاب شه. خب حالا بند ۱

حالا ازونجایی که بند۲ ، پس ما در طولِ زندگی ممکنه n بار تغییر کنیم و برای هر حالت از اون n حالت تعریفِ ایده الِ نسبی برامون تغییر کنه. یعنی n بار تغییرش بدیم؟ یا اصلا با فرض اینکه ما تغییری نکنیم ممکنه در طولِ زندگی n بار به ترتیب با آدم هایی آشنا شیم که هر کدوم بیشتر از قبلی به ایده‌آل ما نزدیک باشن. تکلیف چیه؟ 


پ.ن: بهتر نیست اگه این طوری فکر میکنیم منتظرِ ایده‌آلِِ مطلق باشیم؟ حتی با فرضِ عدم‌‌ش.

دلِ تنگ، شبِ سرد، سفر حسرت و یاد...

میگم نمیخوام بیام عروسی. خوش نمیگذره و من حوصله‌شو ندارم.

مامان: کِی به تو خوش میگذره؟ کسایی که دوستشون داری پیشتن. این روز ها دیگه تکرار نمیشه ها! یه روزی دلت میخوادشون. اونوقت دیگه نمیشه.

بابا: شاید خواستی یه روز داستان بنویسی. بیا داستانِ آدم ها رو ببین.

من؟ رقیقم. اشک هام بی‌اختیارن. 

اندر رساله‌ی دل‌تنگی

دل‌تنگ‌ترین روز های عمرم احتمالا شب های خوابگاه باشه وقتی هنوز نامه‌ی انصراف‌ از مهندسی‌ رو پر نکرده بودم و داشتم خیلی جدی درس میخوندم. ترم های سوم و چهارم. با وجودِ اینکه هفته ای دو شب بیشتر نمیموندم خوابگاه ولی هنوز هم سختی و تنهایی و تاریکیِ اون روز ها رو یادم هست. 
چیزی که ازون شب ها یادمه اینه که معمولاً قبل از اینکه من با خونه تماس بگیرم مامان به من زنگ میزد. با وجود اینکه صبحِ همون روز ازش خداحافظی کرده بودم ولی دلم می‌گرفت. گاهی اوقات اونقدر بغض میکردم که دیگه نمیتونستم صحبت کنم. همین دل‌‌تنگی رو تو صدای مامان هم حس میکردم. و این معنای واقعیِ عشق بود.
خلاصه اینکه فکر میکنم حسِ دو طرفه ی دل‌تنگی (در واقع حسِ دل‌تنگی کردن و حسِ مورد دل‌تنگی واقع شدن) یکی از مراحلِ بالای عشق‌ه. 
نمیدونم ما کجای معادله‌ایم!؟

یه سرگردون دور و برِ قدس و انقلاب و ولیعصر

این روزها سرگردونم. سرگردون بین سر و گردن ، بین آناتومی و فیزیولوژی ، بین دوستی و کدورت، بین عشق و نگرانی، بین نکنه این طوری باشه و اون طوری نباشه؟ ها ، بین آره ها و نه ها...

نمیدونم درست چیه؟ توی چندسال گذشته تعریف خیلی از چیزها اونقدر عوض شده برای من که اصلا نمیدونم درست چیه و غلط چیه؟ نمیدونم مطلقِ درستی اصلا وجود داره یا نه؟ !

نگرانم. اگه آدم هابی که انقدر به خودم نزدیکشون کردم و به ایده‌آل مغزی من نزدیک‌ن آدم هایی که فکر میکنم نباشن چی؟ اگه کاخِ اون آدم ها بریزه چی؟دیگه میتونم به هیچ آدمی و به هیچ حرف و به هیچ "حس"ی اعتماد کنم؟ 

یقین دارم که نمیتونم.