۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

ازینجا روی نیمکت های مشرف به شهر...

خوب که نگاه میکنم دل‌گیری از کسی جز "من" نیست. 
پاییز فصل من نیست. برادر میگه فصل اون هم نیست. مامان هم میگه دوستش نداره. دست می‌جنبونی که چیزی از روشنایی گیرت بیاد. تاریکی اجازه نمیده. تمامِ تو رو میگیره. هوا دل‌گیر، درها بسته، سر ها در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین... بین آدم ها چشم می‌گردونم. گاهی اشتباه هم می‌کنم. خیلی مهم نیست. شبِ پاییز تو ژرفای خودش از هر شبی تاریک تره. اونقدر که میشه ترسید‌. از اینکه نشه ازون تاریکی رها شد. ازینکه صبحی طلوع نکنه. مردن رو میشه به چشم دید. مردنِ درخت هایی که بهار برای روییدن تک تکِ برگ‌هاش خوشحال بودی. لبخند زدی.
پاییز امسال دل‌گیره. بی‌شک. دارم به همه‌ی چیز هایی فکر میکنم که می‌تونن برام شیرین‌ش کنن. عاشقیِِ پاییز رو باید چشید... امیدوارم شیرین باشه... سفر... سه تار... حسنات... و... .

خیال اون غروب...

آنتی سوشال بودن احتمالا باید نتیجه‌‌ی تجربه‌های تلخ قبلی باشه. همون روان‌شناسی رفتارگرایانه. که میگه قضیه‌ی همه رفتار های ما نتیجه‌ی فیدبک هاییه که از رفتارهای قبلیمون در تعامل با محیط بدست آوردیم. ولی حجمِ این موضوع ، خصوصا تو دانشگاه داره به حد آزاردهنده‌ای برای من زیاد میشه. 
تنهایی چیزی نیست که من ازش فرار کنم. ولی بی‌شک بزرگترین چیزیه که ازش میترسم. تعامل با بچه هایی که چند سالی از من کوچک ترن به مراتب سخت تر از هم‌سن هاست. خصوصا که بعضی صفات‌شون برام غیرقابل درک‌ه. دلم میخواد برم به اون سه تا دخترِ هم‌کلاسیم بگم میخوام باهاتون دوست شم. مثل کلاس اول ابتدایی. ولی نمی‌کنم.
تو تنهایی روز ها تصور اینکه از پارک اومدیم بیرون، دست تو دست، داریم اون غروب رو تصور میکنیم دلم رو گرم می‌کنه. با یه بغض گنده.

دور و بر سومِ هر ماه یا همون اندر رساله‌ی ما اندرِ خم این روزها مستاصل‌یم

دیروز بعد از کلاسِ لوس و مضخرفِ تاریخ از درِ قدسِ دانشگاه که درست روبروی درِ دانشکده‌ست اومدیم بیرون. دقیق‌ترش بعد از جواب دادن به چند تا سوال اومدیم بیرون. سوال های یه خانم ۳۰ ساله که بعد از لیسانس بیولوژی و ارشد میکروب سودایِ دندون‌پزشک شدن پیدا کرده بود. فارغ از آرمان‌شهری که راجع به پزشکی و دندون تو ذهن آدم ها هست ، تصمیم‌ش به حرف امام علی که "طوری زندگی کنید که گویی ۱۰۰ سال دیگه زنده خواهید بود" نزدیک بود و شاید قابل تحسین. 
قدس رو مستقیم اومدیم پایین. پایین تر از انقلاب.انتشاراتِ جذاب فاطمی. دوره دبیرستان انتشارات محبوب‌م بود. هم چنان هم به اندازه کافی کول و جذاب هست‌.

مرد دست فروش با پول خرد ۱۵۰۰ تومن رو جور کرده بود و داد به سمبوسه فروش. تو همون انقلاب. جیگرم میسوزه. مستاصل.

+ امروز ۹مین ماه تموم شد. ۹ ماه. به گفتن شاید بزرگ نیاد. ۹ ماه کمتر از یه ساله. کمتر از ۲ سال و ۱۰ سال هم هست. ولی برای ما بزرگه. پر از اتفاقه. خوب یا بد. فرقی نداره. روز به روز مفهوم داره برامون. تکرار نشدن و تکراری نشدن‌ه برامون. عاشقی‌ه.

++ حسِ حمایتِ یه برادر ، به نظرم رنگ زندگی رو عوض می‌کنه. روشن تر میشه همه چیز.